با پزشکان

دکتر محمد آذرفر

پزشک تغذیه کلینیکی و متابولیسمی

دکتر امیر حسن محبوبی

فلوشیپ فوق تخصصی اورولوژی اطفال

علم بهتر است یا ثروت؟

علم بهتر است یا ثروت؟

علم بهتر است یا ثروت
بدیهی ست علم بهتر است…
این دیگر چه سوالی ست؟ در این نوزده بیست سالی که به امر تحصیل می‌پردازم و با مرارت های بسیار و سختی های فراوان درس خواندم، از دو دیده بدی دیدم که از تحصیل علم ندیدم. جانم برایت بگوید از تغییرات فاحش آموزش و پرورش، تنشان سالم و سرشان خوش باد معلمان دوره‌ی ما، خط کش به دستانی که لطف و صمیمیتشان زبانزد خاص و عام بود. یادش بخیر انگار همین دیروز بود سال سوم دبستان دانش آموزی کوشا و منضبط بودم. مبصر کلاس آن زمانم هر جا هستی سلام مرا به عمه‌ی گرامت برسان.
جانم برایت بگوید، زنگ تفریح از دهان وامانده‌ام در رفت و آهنگ یکی از خوانندگان مشهور آنور آبی را زمزه کردم…زمزه‌ام کمی بالا گرفت و منجر به دست زدن و حرکات موزون سایر همکلاسی‌ها شد. مبصر از خدا بی خبر آمار مرا و فقط مرا به سبب کینه‌ای که سر امتحان دیکته و تقلب نرساندن من داشت، به معلم مهربانم داد. چشمتان روز بد نبیند تا زنگ آخر یک لنگه پا کنار در ایستادم و حتی حق این پا آن پا شدن را نداشتم. دبیر کارآزموده‌ام با چشم اغماض به کارنامه‌ی پر افتخارم این تنبیه را برایم صلاح دید.

علم بهتر است یا ثروت؟
در دوران دبیرستان تا آنجا که یاد دارم یک چشمم به کتاب بود یک چشمم در سایت‌های مربوطه تا علمم را هر چه بیشتر گسترش داده و به اصطلاح شاگرد اول شوم. به یاد دارم سال سوم دبیرستان، زمانی که در رشته‌ی ریاضی مشغول به تحصیل بودم از شهریور دقیقا از شهریور به خواندن دروس ریاضی و فیزیک مبادرت ورزیدم با زحمت فراوان ترم اول را با معدلی خوب و سرافراز پشت سرگذاشتم اما چه بگویم از امتحانات نهایی و اشتباهی که در امر طرح سوال پیش آمد…
دود آن اشتباه اغراق شده در چشم ما فرو رفت…مبالغه نباشد افتضاح‌تر از چیزی که فکرش را بکنید و با چشمانی پر زخون دیپلم گرفتم.
حال دیگر زمان آمادگی برای کنکور بود. تمام آینده‌ام در گرو این کنکور کوفتی بود که هیچ استادی نمی‌توانست به جرات بگوید چه اتفاقی در انتظار ماست.
تنها منطقشان این بود ” پارسال فیزیکو خارج از کتاب دادن امسال احتمالا ریاضی رو بدن” و تو پیرو احتمال بیان شده بیشتر وقتت را صرف خواندن کتاب های خارج کردی.
روز آزمون با چهره‌ی چلوسیده و پر از کک و مک و تبخال سرآزمون حاضر شدی و دل دردی وجودت را گرفت که بین توالت و آینده‌ات مانده بودی. نتوانستی اهم و فی‌ الهم را تشخیص دهی. همین شد که سال اول اندکی از پله‌های ترقی و کلید موفقیت دور ماندی.
ولی چیزی عوض نشده بود نوجوان بودی و جویای نام…از اطرافیان من باب دلداری می‌شنیدی که نوا می‌آمد “سربازی که قرار نیست بری چند ماه بخونی تک رقمی رو زدی” و من اندیشه کنان غرق در این صندلی ریاست بودم گاهی از این ور دور می‌زدم به آن ور و گاهی پاد ساعتگرد می‌چرخیدم.

علم بهتر است یا ثروت؟
سرتان را درد نیاورم یک سال گذشت و برای بار دوم کنکور داده و در همین شهرهای حوالی پذیرفته شدم. غرق در شادی و بزم و سرور بودم که از جانب پدر ندا آمد: ” شهر دیگه که نمی‌تونی بری، بمون ور دلم خیالم راحت تره” و اینگونه بود که یکسال بی جهت درس های تکراری را خوانده و از تفریحات محروم ماندم تا دانشگاه آزاد بروم…
اشکالی ندارد هر چه باشد علمم را با کتاب‌های تکراری افزایش داده بودم. جای نگرانی نیست.
سراغ رشته‌ای رفتم که برای من و من برای او ساخته شده بودم گویی نیمه‌ی گمشده‌ی من بود. تا آمدیم با جو دانشگاه و اساتید محترم آشنا شویم ترم تمام شد و علی ماند و حوضش.
تازه فهمیدیم طزر درس خواندن در دانشگاه مقوله‌ای بس پیچیده است و خود نیاز به گذراندن تعدادی واحد دارد. نام واحد را تازه از بچه های دانشگاه یاد گرفته بودم. در زمان خودش کلاس داشت که بگویی فلان واحدم پاس نشد. نه اینکه پاس نکردم، پاس نشد و همواره از افعال مجهول استفاده می‌شد.
قبل از ورود به امتحان از دو نفر ترم بالایی شنیدم که می‌گفتند ” امروز سه تا امتحان دارم، خدا به داد برسه” چقدر این دانشگاه و دانشجویانش را دوست دارم. همه از دم باکلاس! خدایا کاش این روزها زودتر بگذرد و روزی فرا برسد که من نیز مانند هم دانشگاهیانم در یک روز چند تا امتحان داشته باشم.
ترم‌های بعدی نمی‌دانم چه شد. انگار قضیه جدی بود و کسی با کسی شوخی نداشت. علارغم علاقه‌ی وافری که به ریاضیات داشتم با دروسی آشنا شدم که تا آن زمان فکر می‌کردم در حوضه‌ی فلسفه می‌گنجد. نه حسابی بود نه کتابی فقط باید چیزی را اثبات می‌کردی و یک سری بدیهیجات می‌آوردی که اصلا بدیهی نبود…
اینکه یک متغیر را در سوال اول یک پنجم در نظر بگیری و در سوال مشابهش هفت هشتم و مقدار “کا” که همیشه متفاوت بود و این بدیهی بود، اصلا بدیهی نبود که هیچ کلی هم با اصل قضیه در تناقض بود. نمی‌دانم چرا برای همکلاسی‌هایم تا این حد بدیهی به نظر می‌رسید و هر بار که استاد می‌گفت متغیر را فلان چیز قرار می‌دهیم تا به حکم برسیم همه با حرکتی مکرر عمودی استاد را تایید می‌کردند و من هاجوواج دوستانم را نگاه می‌کردم. در آخر متوجه شدم که آنها نیز مانند من گیج‌اند و اساسا مطالب را نگرفتند ولی این موضوع لطمه‌ای به دانسته هایشان وارد نساخت.
بگذریم…

علم بهتر است یا ثروت؟
با سختی و مشقت‌های فراوانی که بیانشان در این مقال نمی‌گنجد فارغ التحصیل شدم. درست زمانی که حس می‌کردم فراغ بالی جزیی یافته‌ام، با دیدن بچه‌های ارشد سقف کاذب آرزوهایم فرو ریخت…
بچه‌ها می‌گفتند این روزها تره هم برای لیسانس خرد نمی‌کنند کجای کاری عمو! باید ارشد گرفت و بعد از آن دکترا.
تازه فهمیدم تا اینجا که خواندم، همه هیچ بود. دو بار کنکور دادم. دقیقا زمانی که داشتم برای کورس سوم خودم را شارژ می‌کردم به عده‌ای برخوردم از دانشگاه‌های معتبر وطنی و غیر وطنی انصراف داده‌اند و اعتقادشان بر این است که دانشگاه فقط بچه‌ها را تنبل کرده و از بازار کار عقب می‌اندازد و چیز جدیدی در چنته ندارد. آنجا بود که گفتم کار کار فقط کار.
تازه مریم و فرنوش را سراغ داشتم که نه تنها ارشد گرفته‌اند بلکه به دلیل عدم وجود کار مناسب به گرفتن مدرک دکترا مبادرت ورزیده‌اند. اینجا بود که شصتم خبردار شد، داشتن شغل در دنیای کنونی آن هم برای یک خانم متشخصی مانند من مهم‌تر از ادامه تحصیل است. البته بین خودمان باشد من بخاطر حفظ روحیه‌ی رقابت طلبی هم که شده مدرک ارشد را نیز خواهم گرفت.
چند ماهی‌ست که در یک دفتر فکستنی کار مدیریت فروش می‌کنم…شغل دهن پرکنی‌ست هر جا که فرمی در کار باشد و عنوان شغل خواسته باشند با افتخار قلمی تاب می‌دهم و می‌نویسم “مدیر فروش شرکت…”
ولی این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست.
دوش کاخ آرزوهایم بر سرم آوار شد…دست و پا شکسته برایتان می‌نویسم به ولله! دوستی در نزدیکی داشتم که دیپلم ردی بود. تمام سال‌هایی که من شب‌ها بیدار بوده و به مکاشفه‌ی علم می‌پرداختم، ایشان در عشق و حال تشریف داشتند. تا جایی که ظرفیت و گنجایش آدمی اجازه می‌داد به امر عشق و حال و مسافرت می‌پرداخت. فکرش را بکنید من تمام پول تو جیبی‌هایم را کتاب خریدم و آخر سرهم سرخورده و با اعتماد به نفسی پایین‌تر از آنچه بود، و با معدلی ( اوا خواهرانه) از تحصیل فارغ گشتم ودر مقابل ایشان در حال خرید از فلان مال و بهمان شاپینگ سنتر بوند.

علم بهتر است یا ثروت؟
از مرارت‌های دوران تحصیلم که آگاهید…گفتن ندارد.
درست ترم هفت بودم که ایشان به کاشت یا همام اکستنشن مژه مبادرت ورزیدند و در مدت این دو سال چه بگویم از ماشین و موبایل آن چنانی و درآمد هفت هشت میلیونی…
محل کارش هم پر است از اتفاقات زیبا و خنده و شادی. خبری از چک برگشتی و چند و چون فاکتورامانی نیست…یونی فرم را که نگو.
میزانپیلی کرده با لباس‌های خوش رنگ و پلوخوری می‌رود که نان حلال دربیاورد. و من دست از سرم برنمی‌دارم از بس این مقنعه سلول‌های خاکستری‌ام را قلقلک داده.
خلاصه حرفم را پس می‌گیرم ثروت بهتر از علم به درد نخور است…علمی که فقط سه درصد از مردمان جهان به مطالعه‌ی آن می‌پردازند وسروکله زدن با اعدادی دو رو که یک روز با تواند و یک روز بر علیه تو، چه دردی را دوا خواهد کرد. پشت میزی که باشی فرقی نمی‌کند در بانک، دادگستری، اداره‌ی راهنمایی رانندگی و یا هر جای دیگر، ساعت ده سرکار می‌آیی صبحانه‌ای بر بدن می‌زنی، درد و دلی دوستانه انجام می‌دهی، چرخی در تلگرام و فیسبوک می‌زنی و تایم کاری خاتمه می‌یابد…نیازی هم به علم نیست. فقط قوه‌ی پیچش داشته باشی اوضاع حل است.
همین.
اینجا دفتره یه ماه و نیمه حقوق ما رو ندادن
I ove you pmc
K.T.Un

 

 

 

نویسنده افتخاری «سرکار خانم عسگری»

[تعداد: 0    میانگین: 0/5]
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
داغترین مطالب

جهت عضویت در خبرنامه چیدنی لطفا نام و آدرس ایمیل خود را وارد نمایید.